عنوان پست را سلام گذاشتم چون خیلی وقت هست که این جا چیزی ننوشتم. به نقل از فیلم یک تکه نان سلام اسم خداست و سلامتی میاره و هیچ آغازی همچون بسم الله الرحمن الرحیم و سلام به همدیگر نزدیک نیستند.
احتمالا همان مخاطبان انگشت شمار وبلاگ من می دانند که در حال درس خواندن برای کنکور هستم. بنابراین کاری که از من و شما، برای من و شما بر می آید دعاست. یک دعای همه جانبه با در نظر گرفتن همه جوانب. (اعم از سلامتی و عافیت، موفقیت و عزت، عاقبت به خیری و شاید شهادت)
پس التماس دعا
***
این صدای
چیست؟ صدای ریختن اشک های اسبی بر زمین است که نمی خواهد شاهد بزرگترین
مرثیه تاریخ باشد. این اسب آرزو می کرد خیمه ای می بود و در غم اربابش می
سوخت...
نه بقائیست به اسفند مه و بهمن/ نه ثباتی است به شهریور و فروردین
حتما این گونه است که هر یک از ما ارادت خاصی به یک ماه و یا یک فصل از خاص داریم. فصل های بهار، تابستان، پاییز و زمستان. ماه های فروردین،اردیبهشت، خرداد،تیر، مرداد، شهریور، مهر،آبان،آذر، دی، بهمن و اسفند.
من شخصا با هر یک از فصل ها به نوعی ارتباط دارم و نمی توان دسته بندی خوب و بد را در این مورد هم به کار ببرم. اما تا به امروز در مورد ماهی که بیش از همه در آن آرامش دارم، خیلی عمیق نشده بودم. از قدیم فروردین و تیر را بیشتر دوست می داشتم(علتش هم کاملا مشخص است!) اما امروز برای اولین بار اسفند را درست دیدم و فهمیدم که ماهم را پیدا کردم. اسفند را دوست دارم چون پایان کهنگی و نوید تازگی ست. در اسفند انگیزه هایم برای رسیدن به نور و فرار از تاریکی بیشتر است ولی همچنان ترس تکرار در وجودم جاری ست.
شما هم حتما شنیده اید که عمر آدمی را چهار فصل می کنند و کودکی را بهار، جوانی را تابستان، بزرگسالی را پاییز و پیری را زمستان تشبیه می کنند. امیدوارم در اسفند زندگی ام،احساس این روزها را داشته باشم.
فال یکی از دوستان برای من به مناسبت احوال این روزها:
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول/ رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا/ فراغ برده ز من آن دو جادوی مکحول
چو بر در تو من بینوای بی زر و زور/ به هیچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جویم/ که گشتهام ز غم و جور روزگار ملول
من شکسته بدحال زندگی یابم/ در آن زمان که به تیغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جای نیافت/ که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صیقلی دارد/ بود ز زنگ حوادث هر آینه مصقول
چه جرم کردهام ای جان و دل به حضرت تو/ که طاعت من بیدل نمیشود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ/ رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب/ ما را ز جام باده گلگون خراب کن
من همیشه و هر کجا تراوشات ذهنی خودم، چه آن هایی که مال خودم و چه آن ها که از دیگران است را بر روی کاغذ می آورم. در روزهای امتحانات در گوشه و کنار کتاب ها و جزوات و برگه ها تک بیت ها و گزیده جملاتی را نیز یادداشت می کردم. این ها بیشتر جنبه ی شخصی دارد ولی به منظور ثبت شدنشان، آن ها را در وبلاگ قرار خواهم داد. بقیه را می توانید در ادامه ی مطلب ببینید.

آبرو میرود ای ابر خطاپوش ببار/ که به دیوان عمل نامه سیاه آمدهایم
گاهی ما در زندگی به دنبال زیاد نشدن خطا هایمان هستیم و می ترسیم به مرز و نقطه ی بحرانی تعداد خطاها برسیم. از طرف دیگر زمانی، تحت شرایطی از کوچکترین خطایی می ترسیم و حتی یک خطا را بر نمی تابیم.
پی نوشت: این روزهای ما و من پر از این تصمیمات برای وجود یا ازدیاد خطاهاست.
خوش به حال تو. تو خود مرا نمی شناسی، ولی من به تو به خاطر یافتن بهترین، تبریک می گویم. تو باید در نگه داشتنِ داشته هایت تلاش داشته باشی و از هیچ کوششی فرونگذاری؛ هر چند که شاید تو تلاشی برای کسب چیزی که داری، نکرده باشی.
و بد به حال تو. تو هم من را نمی شناسی، ولی من به تو به خاطر نیافتن و نفهمیدن بهترین، تسلیت می گویم. تو شاید در روزهایی که در پیش داری خود را نکوهش کنی که چرا برای چیزی که برای تو فراهم شده بود، تلاشی نکردی و مجبوری بدون داشتنِ بهترین زندگی بگذرانی.
و بدتر به حال من که هنوز خود را نشناخته ام.
پی نوشت: در نوشتن برخی چیزها، به آینده ای فکر می کنم که بر می گردم و این ها را دوباره نگاه می کنم.
پی نوشت: به احتمال قوی شما در سطح دو هستید!