فیلم هایی که در یک ماه اخیر دیدم. تمام آن هایی که پررنگ شدند شایسته ده ها خط توضیح و نقد ستایش برانگیزند و به همین دلیل سعی می کنم بین آن ها فرقی نگذارم و شما را به دیدنشان دعوت کنم.
The Mechanic 6.5
Happenstance 6.8
The Next Three Days 7.4
The Ghost Writer 7.5
Downfall 8.4
Con Air 6.6
Insomnia 7.2
8 127 Hours
Run lola Run 8
The Silence of the Lambs 8.7
Titanic 7.4
Antitrust 6
Shakespeare in Love 7.3
Little Fockers 5.3
Lord of the Rings 1&2&3 8.8 8.8 8.7
ق.ن:
از این به بعد فقط راجع به یکی از فیلم هایی که به نظرم اهمیت بیشتری دارد
می نویسم و بقیه را تنها با امتیازشان قرار می دهم. فیلم هایی که توصیه می
کنم ببینید را بولد کردم.
Carlos : ایلیچ رامیرز سانچز با نام مستعار کارلوس یکی از مهم ترین شخصیت های سیاسی-جنایی دهه های هفتاد و هشتاد میلادی دست مایه ساخت این فیلم شده. البته این مجموعه یک مینی سریال چند قسمتی، 330 دقیقه ای بوده که نسخه ی سینمایی آن به 180 دقیقه رسیده است. از بخت خوش من نسخه کامل پنج ساعت و نیمه ی فیلم را - البته در سه وعده - دیدم. موضوع فیلم نشان دادن حرکات و رفتارهای شخصی و سیاسی کارلوس با دیدگاه های سوسیالیستی اش -گویا در این اواخر مسلمان شده -در جبهه خلق آزادی فلسطین و مبارزین عرب و گروه هایی از این دست - خود کارلوس متولد ونزوئلاست- و مبارزات مسلحانه و تروریستی آن ها که برای آرمانشان بوده، می باشد. در این فیلم تقریبا کلیه کشورهای جهان درگیر مناقشات هستند. مصر، لیبی، اردن، عراق، سودان، ژاپن، فرانسه، آلمان، هلند، عربستان، الجزایر،شوروی آن زمان و حتی ایران(هم قبل و هم بعد از انقلاب) از جمله این کشورها هستند. جایی نوشتم اگر کسی می خواهد مختصری با تاریخ سیاسی این دو دهه آشنا شود، این فیلم گزینه خوبی ست. آن قدر اطلاعات جزیی و کلی در فیلم ارائه می شود که گفتنش در این جا میسر نیست. بد نیست بدانید که بزرگترین که کاری که کارلوس و گروهش کردند گروگانگیری اعضای اوپک در 1975 بوده. در 1993 در سودان نیروهای اطلاعاتی فرانسه کارلوس را دستگیر و به فرانسه باز می گردانند و به خاطر کشتن دو تن از نیروهای نظامی این کشور به حبس ابد محکوم می شود. دادگاه های دیگری هم برای سایر اتهاماتش در شرف انجام است. البته نباید تمامی ادعاهای این فیلم را قبول کرد، چون خود فرانسه به عنوان بزرگترین شاکی علیه کارلوس سازنده اصلی فیلم است. بحث پیرامون این فیلم آن قدر زیاد است که شاید به اندازه خود فیلم باید در موردش حرف زد. جدای از داستان، فیلم به لحاظ فنی بسیار عالی ست و بازیگران آن مخصوصا خود ادگار رامیرز که نقش کارلوس را بازی می کند، فوق العاده ظاهر شدند. به عنوان نکته آخر: فیلم هنوز خیلی تازه است و به نظرم هنوز دیده نشده و به زودی باید منتظر تبعات ناشی از راست و دروغ های فیلم در رسانه ها باشیم. (7.8)
Children of Men: این فیلم های آخرالزمانی هم دنیایی دارند. هر سال چند تایی ساخته می شوند و ایده های ذهنی و یا اعتقادات جریان های فکری خاصی را بیان می کنند. فرزند بشر سال 2006 ساخته شده و با نگاهی نو به پایان دنیا، مخاطب را میخکوب می کند. سوال فیلم این است که آیا می شود علت پایان دنیا در عدم بقای نسل بشر باشد. این سبک فیلم ها روال مشخصی دارند به این معنی که اول زندگی شخصیت اصلی نشان داده می شود، دوم بحران آن روز دنیا معرفی می شود، سوم کورسوی امیدی به سمت نجات نشان داده می شود، چهارم بقیه فیلم گروه اصلی به سمت امید حرکت می کنند. به نظرم به مراتب نسبت به سایر فیلم های این طیف فکر جالب تری پشت آن وجود دارد. شاید بشود ساخت این فیلم را هشداری برای کشورهای دانست که نرخ رشد منفی را تجربه می کنند.(8.1)
سهم فیلم های جدید و قدیمی این لیست تقریبا برابر است:
21Grams : خیلی بده که انسان با توقع خیلی بالا به سمت یک فیلم می رود و اگر با توقع بالا رفت و فیلم را نگاه کرد و متوجه شد توقعش بی جا بوده در وبلاگش راجع به آن بنویسد! بیست و یک گرم فیلمی از ایناریتو کارگردان متخصص روایت غیر خطی که بهترین فیلم کارنامه ی او از دید همه دیده می شود. به نظرم بابل و یا عشق سگی به مراتب بهتر بودند.(7.9)
بررسی نظام درجه بندی فیلم در آمریکا MPAA ، زیر نظر استاد اصغرپور
خیلی وقت میشه که در مورد فیلم ها ننوشتم و چون بعد از مدت ها فیلم های
سال جدید به دستم رسید چند وقتی بود که فیلم ها را می دیدم، البته الان
حدود دو هفته است که به جز یک فیلم چیز دیگری ندیده ام. این بار به علت فاصله ی نوشتن راجع به فیلم ها، تعداد زیادی از آن ها هستند که من فقط به توضیحات کوتاهی بسنده می کنم. چون خیلی از دوستان( همان به تعداد انگشتان یک دست!) از من خواستند تا به نوعی راهنما هم باشم از این به بعد نمره ی سایت IMDB و نظر خودم که در دسته های فوق العاده/ خوب/ متوسط/ مزخرف را در پی هر فیلم خواهم نوشت.
Donnie Darko : یک فیلم مثلا علمی تخیلی که باید به جای کلمه ی علمی یک کلمه ی دیگر را جایگزین کرد! داستان یک نوجوان است که مخش قاطی کرده و فکر می کند به زودی دنیا به پایان می رسد.(8.3 / مزخرف)
داستان فیلم راجع خبرنگاری است که در سفرش به ایران در حوالی یکی از روستاهای مرکزی ایران به نام کوهپایه، ماشین اش خراب می شود و برای تعمیر، آن را به مکانیک روستا می سپارد. در همین بین زنی مسن به نام زهرا با دیدن این روزنامه نگار از او می خواهد تا داستانی را برای او تعریف کند. بعد از دیدار مخفی این خبرنگار فرانسوی و این زن در منزلش با روشن شدن ضبط صوت به چند ماه قبل می رویم. زهرا خواهرزاده ای به نام ثریا دارد که شوهرش قصد ازدواج مجدد با دختری چهارده ساله را در سر می پروراند و چون قادر به تامین هزینه های دو زندگی نیست قصد طلاق دادن ثریا را دارد. ثریا که زندگی خوبی با چهار فرزند دارد، حاضر به طلاق نمی شود. شوهر ثریا با همکاری کدخدا و چند نفر دیگر مقدمات تهمتی ناروا به ثریا را فراهم می کنند. آن ها قصد می کنند تا با نسبت دادن تهمت زنا به او، ثریا را سنگسار کنند.

شاید داستان فیلم کمی از این مقدار بیشتر باشد ولی کل محتوای آن حول این مساله می گردد. این فیلم در ادامه ی جریان ضد ایرانی هالیوود در کنار فیلم هایی نظیر 300 است و همانند سایر فیلم های این دسته با یک سینمایی ضعیف به همراه کارگردان و بازیگرانی ضعیف تر هستیم که اکثرا اولین تجربه های خود را آغاز کرده اند. این فیلم بر پایه ی رمانی به نوشته ی فریدون صاحب جمع یکی از نوادگان قاجار و خبرنگار ایرانی تبار مقیم فرانسه است که در سال 1994 منتشر شد. بد نیست بدانیم خود او در سال ساخت این فیلم یعنی 2008 فوت کرد.
داستان فیلم کاملا غیرمنطقی بوده و کوچک ترین روال های یک درام داستانی در آن جریان ندارد به طوری که سوال های بسیار زیادی برای مخاطب پیش می آید که همگی تا پایان فیلم بدون پاسخ باقی می مانند. داستان این فیلم چند سال بعد از انقلاب (1986) می گذرد. در این فیلم سعی شده تا شخصیت های اصلی فیلم که خود شوهر ثریا، کدخدا، شیخ روستا که به نوعی با انقلاب درگیر هستند، سیاه و بد باشند به نوعی که کوچکترین نقطه ی مثبتی در آن ها وجود ندارد و همه شان به طور مطلق ظالم هستند.
به هر حال باید گفت این فیلم یک نمایش ضد ایرانی و اسلامی ست که هیچ قضیه ی صحیحی در آن وجود ندارد. به بیان دیگر این فیلم بوسیله ی بازی کردن با احساسات بیننده اش، سعی در فریب دادن و متاثر کردن او را دارد، تحریف قوانین و مقررات جزایی و احکام دین روشی است که این فیلم چند میلیون دلاری در پیش گرفته است.
این اثر به دلیل حجم گسترده اطلاعات غلط برای مخاطبان ایرانی تهیه نشده و غرض اصلی از تولید آن تاثیر گذاری بر چهره ایران در جهان است. نقد تخصصی این فیلم نیازمند طرح مباحث گسترده تری دارد ولی همین قدر بدانیم که سازندگان این فیلم به خود زحمت نداده اند تا بر پایه ی کوچکترین مسائل فقهی اسلامی آن را بسازند.
منتشره در نشریه دانش آموزی پیام حکمت/ مهر 89
پی نوشت: این مطلب همان طور که نوشتم برای انتشار در یک نشریه دانش آموزی به نگارش در آمد پس ملاحظات خاصی را پیرامون مساله داشتم. در حین نوشتن این مطلب و همچنین الان که آن را در وبلاگ می گذارم نکاتی به ذهنم برای اضافه شدن می رسد که به دلیل نداشتن حوصله از آن ها صرف نظر می کنم. اگر کسی راغب پی بردن به نقاط ضعف منطقی و ایضا فقهی این فیلم هست می تواند از گوگل کمک بگیرد.

چارلی چاپلین
بیشتر اوقات کسانی که اول بودند، جریان ساز بودند. یکی از نخستین فعالان عرصه ی نمایش کمدی چارلز اسپنسر چارلین است که بی شک افسانه ای ترین کمدین اعصار است چون همان طور که می خنداند، می گریاند و این هنر است. تقریبا همه قرن بیستم را با کمدی های چارلی چاپلین شروع و تمام کردند. در کودکی زندگی سختی داشت ولی مثل خیلی از بزرگان این دوران سخت به بهتر شدنش کمک کرد. نبوغش در نویسندگی، کارگردانی و بازیگری اش برای همه ثابت شده بود. جایزه اسکار افتخاری برای آثار تاثیرگذارش گرفت. چاپلین را قط او را با آن سیبیل مخصوصش می شناختند و تنها فرقش با هیتلر یک کلاه و یک قلب مهربان بود.
بیلی وایلدر
روزنامه نگاری اتریشی تبار بود که بازیگر نبود ولی با بهترین بازیگران کار می کرد. در لیست بهترین فیلم های کمدی تاریخ آثار او بیشتری سهم را دارند. نویسنده ای فیلمنامه نویس و کارگردانی که درآوردن موقعیت های کمدی تخصص اصلی اش بود. بیلی وایلدر نسل بعد از چارلی چاپلین بود که نگذاشت چرخ فیلم های کمدی نچرخد. بارها نامزد اسکار شده بود و بارها هم آن را از آن خود کرده بود. فیلم های تلخ هم ساخته ولی فیلم های کمدی اش بیشتر به دل می نشیند. جک لمون بازیگر ویژه اش بود. بر روی سنگ قبرش نوشته بود: من یک نویسنده ام، اما هیچ کسی کامل نیست.
وودی آلن
به اندازه ای که نویسندگی و کارگردانی فروغ داشت در بازیگری توانا نبود. بیست بار در نویسندگی و کارگردانی نامزد اسکار شده بود و چند باری هم برنده شده بود. یک ساز بادی هم می نوازد و با یک گروه در یکی از هتل های نیویورک هر هفته می نوازد و حتی یکی از جوایزش اسکارش را هم نرفت بگیرد چون با این برنامه اش تداخل داشت! آخرین همسرش یک زن کره ای است که دو فرزند دختر از او دارد که یکی شبیه ژاپنی ها و یکی شبیه آمریکایی هاست. نویسنده هم هست و چند تا از آثارش به فارسی ترجمه شده است. شاید مهم ترین نکته ی او این باشد که خیلی پر کار است و برخی سال ها تا سه فیلم هم ساخته است.
بقیه؛
حیف است یاد نکنیم از استن لورل و الیور هاردی، جری لوئیس، هارولد لوید، باستر کیتون، جیم کری، پیتر سلزر، بلیک ادواردز، لوئی دوفونس، مستربین، برادران مارکس، مل بروکس، جک لمون، والتر متئو، نورمن ویزدوم، بن استیلر و خیلی های دیگر که ما را خنداندند هر چند خودشان غم هایی داشتند.
منتشره در نشریه ستون آزاد/ مهر 89 / بخش پرونده
Monty python and the Holy Grail : اولین فیلم بلند تری گیلیام که راجع به پادشاه بریتانیای کبیر و یافتن جام مقدس توسط او و گروهش ساخته شده است. کمدی بدیع و شوخی های عالی.
RocknRolla : ساخته ی گای ریچی که اصلا قابل قیاس با ساخته های قبلی و حتی بعدیش نیست.
Salt : یک فیلم جاسوسی که برخی روال های غیر منطقیش خنده داره.
Charlie Wilson`s War : یک فیلم ضعیف سفارشی با بازیگران خیلی خوب که بدترین بازی ها را داشتند.
Catch Me If You Can : همکاری دیگری از اسپیلپرگ و تام هنکس که نسخه ی آمریکایی مرد هزار چهره را ساختند.
Raising Arizona : یک کمدی متوسط رو به خوب به کارگردانی عالی کوئن ها و داستانی متوسط رو به ضعیف.
21 : یک معلم ریاضی با بازی کوین اسپیسی که دانشجویان زرنگش را برای جارو کردن پول در کازینو ها بوسیله ی بازی 21 ورق آموزش داده.
The Hudsucker Proxy : باز هم از برادران کوئن که راجع به جایگزینی رئیس یک شرکت بزرگ و ایده ی جدیدی توسط رئیس جدید که کمی خنگ است، است!
Good Will Hunting : یکی از بهترین سکانس های تاریخ سینما در این فیلم رقم می خورد. بازی رابین ویلیامز و فیلمنامه که هر دو اسکار گرفته اند هم عالی ست.
Hotel Rwanda : نسخه ی آفریقایی فهرست شیندلر که به جای نازی ها و یهودی ها دو دسته ی هوتو و توتسی در رواندا را داریم.
پیش نوشت: بعد از چند ماه که دو فیلم ایرانی دیدم، به این نتیجه رسیدم که بهتر است برای سینمای ایران بیشتر خرج کنم و حداقل ماهی دوباری به سینماهای دو بعدی سنتی ایران هم سری بزنم.
حدود سال هشتاد و سه، قبل از فیلمی (شاید خوابگاه دختران) تبلیغ مکس را دیدم. همان موقع حدس می زدم که اکران این فیلم در مشهد بعید به نظر می رسد که این گونه هم شد. فیلم مکس به کارگردانی سامان مقدم، یکی از خوش ذوق های جوان و نویسندگی کپی کننده ی بزرگ و با کیفیت پیمان قاسم خانی حرف های زیادی برای گفتن داشت. همین طور که با یک فیلم نسبتا شاد و کمدی روبرو شده ایم، فیلمی را می بینیم که پر از کنایه به تمامی جریان های سیاسی ست. در نظر من نمره ی کاملی به مکس داده نمیشه ولی قطعا از میانگین کیفیت سینمای ایران امتیاز بالاتری خواهد گرفت.
(داستان فیلم از سوره سینما: داستان اين فيلم از زماني آغاز مي شود كه به مناسبت سال گفتگوي تمدن ها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي تصميم مي گيرد تا يكي از موسيقيدانان ايراني خارج از كشور را براي اجراي يك كنسرت، دعوت كند. براي موسيقيدان مورد نظر ايميل فرستاده مي شود، او ظرف چند روز به كشور مي آيد. اين در حالي است كه ايميل اشتباهي به دست خواننده لس آنجلسي رسيده و او به جاي فرد اصلي وارد تهران شده است. داستان بر مبناي كارهاي اين خواننده پيش مي رود و تناقضهايي را به وجود مي آورد كه سبب شكل گيري حوادثي طنز آميز مي شود.)
فیلم دوم جدید تر است و در همین سال اخیر اکران شده است. نیش و زنبور روی کاکل دو بازیگر اصلی یعنی رضاهای کیانیان و عطاران می چرخد. انگ فیلمفارسی به این فیلم هم چسبیده خواهد شد، چون صحنه هایی آکنده از مسائل جنسی و به قول معروف س-*ک+س پنهان در این فیلم دیده می شود. داستان نسبتا ضعیف و بی منطق و شوخی های به تعداد انگشتان یک دست، یک فیلم متوسط رو به ضعیف را ساخته که نویسنده ای مثل سروش صحت هم نتوانسته آن را بهتر از این به بار بیاورد.
(داستان فیلم از سوره سینما: دو دوست از دو طبقه اقتصادي و اجتماعي متفاوت روزگار خوبي را با يكديگر گذرانده اند. تا اينكه يكي احساس مي كند ديگري به او نارو زده. اين دو باز يكديگر را مي يابند و رابطهشان از نو شكل مي گيرد اما همواره احساس بدبيني و سوءتفاهم ميانشان وجود دارد.)

پی نوشت: همچنان امیدوارم سه عامل اصلی ساخت فیلم های بی کیفیت که مثلث قدرمندی را تشکیل داده اند، سریع تر بشکنند. مردم، سینماگران و دولت.
من فیلم می بینم. نسبت به خیلی ها بیشتر و از خیلی ها هم کمتر فیلم می بینم. چون می خوام در مورد فیلم هایی که می بینم توضیحاتی را هم در وبلاگ بنویسم و زیاد نوشتن راجع به این همه فیلم وقت زیادی می برد، تصمیم گرفتم به عنوان آزمایش این سری از فیلم هایی که دیدم را به صورت مینیمال تعریف کنم تا ببینیم چی می شود. از این به بعد فیلم هایی را که می بینم را به روال قبل و فیلم هایی که قبلا دیدم را مینیمال معرفی می کنم.
نکته ی دیگر این که از فیلم ذهن زیبا تا مردگان همگی برنده ی اسکار بهترین فیلم بودند. اسکار دیدن هایی دو دهه ی اخیر من با چند فیلم دیگر تمام می شود.

25th Hour : روایت زندگی فردی که آخرین روز آزادی خود، قبل از چند سال زندان رفتن را می گذراند. بعضی ها این فیلم را بهترین فیلم می دانند ولی من نه.
The Hours : درامی زنانه در سه زمان با سبک روایت ویرجینا وولف و بسیار کسل کننده که فقط تا حدودی بازی های خوبی دارد.
A Beautiful Mind : یک فیلم زیبا با یک ذهن زیبا متعلق به جان نش برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد که از نیمه های فیلم همه را غافلگیر می کند.
Gladiator : گلادیاتور یک فیلم حماسی که قهرمانش شاخ و دم ندارد، فقط شرافت دارد. من فکر نمی کردم پایانش تلخ باشد.
No Country for Old Men : یک وسترن مدرن از برادران کوئن که دیالوگ های فراموش نشدنی آن زیاد است.
Schindler's List : یکی دیگر از پروژه های یهودیان خوب اند! که بر خلاف هدف پلیدشان ، فیلم خیلی زیبایی ساخته اند.
Million Dollar Baby : شاید هیچ کس فکر نمی کرد که ایستوود با یک فیلم ورزشی ما را بگریاند. داستان یک بوکسور زن که مربی اش به او کمک می کند تا قهرمان شود.
Braveheart : جزو بهترین های من. در زمانی کوتاه در یک فیلم انقلابی زیباترین عاشقانه ها را مل گیبسون آفرید.
The English patient : شایسته ی این همه اسکار نبود ولی زحمت کشیده بودند تا یکی دیگر از زوایای جنگ جهانی دوم را نشان دهند.
The Departed : اسکورسیزی فیلم بد نمی سازد چون بازیگران خوبی دارد. مردگان یک فیلم پلیسی که همه آن را دیدند و داستان زیبایش را شنیدند.
Flags of Our Fathers : یکی دیگر از زوایای جنگ جهانی دوم که خیلی زاویه ی مزخرفی بود.
Johnny English : یک فیلم مستربینی. خود فیلم مزخرف بود ولی شوخی هایی داشت که اساسی آدم را می خنداند.
Lord of War : یکی از بهترین تیتراژ های فیلم های سینمایی را داشت. سیاسی بودن این فیلم مهندسی معکوس داشت و می گفت ما سران آمریکا بدیم! ولی فکر کردن ما ...ریم!
Babel : یک تقدم-تاخر زمانی دیگر از ایناریتو که به فیلم عشق سگی اش نمی رسد ولی باز هم جذاب بود.
Miller`s Crossing : یکی از اولین های کوئن ها که امضای آن ها کمتر بر آن دیده می شود. شخصیت پردازی خیلی عالی ست.
Man on the Moon : جزو فیلم های متفاوت جیم کری که آدم را به فکر فرو می برد. کم پیش می آید با فیلم های جیم کری آدم به فکر فرو رود!
Naked Gun : کمدی با تم پلیس احمق. به نظر من شوخی های خوبی داشت ولی به گرد پای سری پلنگ صورتی پیتر سلرز هم نمی رسد.
Red cliff : صخره ی سرخ یکی از پر خرج ترین های آسیا که تدوین خوبی نداشت و از اول آخرش معلوم بود.بعد از دو هفته از آخرین پست سینمایی که مربوط به هشت فیلم بود، دوازده فیلمی را که در این دو هفته دیدم با مختصر توضیحی معرفی می کنم.
Equilibrium : فیلمی دیگر راجع به یکی دیگر از دنیاهایی که ممکن است در آینده برای ما پیش بیاید. فیلم یک جورایی برداشتی از رمان 1984 جرج اورول هست که با حرکات اکشن در هم آمیخته شده است. جدای از ماهیت قابل بحث فیلم و زمینه های سیاسی اش، به نوعی شاید این فیلم و تعادل مصنوعی موجود در آن نمادی از زندگی امروز ما و روزمرگی هایمان هم باشد و دنیای شخصی ما با دنیای این فیلم همسویی پیدا کند.

خیلی سخته که در مورد همه ی فیلم هایی که می بینم، توضیح بنویسم و اینجا قرار بدم ولی خودم رو مقید کردم که این کار رو انجام بدم. تازه من می خواستم علاوه بر فیلم هایی که می بینم، فیلم هایی رو که قبلا دیدم رو هم به تدریج معرفی کنم که هنوز فرصتی برای این کار فراهم نشده. و اما فیلم هایی که هفته ی اخیر دیدم:
Black hawk down: یا سقوط شاهین سیاه راجع به یک عملیات واقعی در سومالی بین نیروهای ارتش آمریکا و برخی از تروریست های سومالیایی ست که دست بر قضا مسلمان هم هستند! این فیلم در راستای فیلم هایی ست که نگاه به اسلام رو در جهان خراب می کنند. این فیلم دو ساعت و خورده ای مربوط به گیر کردن نیروهای آمریکایی در بین سومالیایی ها و سقوط دو تا از هلیکوپترهایشان و بقیه چیزهایی است که منجر به کشته شدن 19 آمریکایی و 1000 سومالیایی می شود.

بعد از امتحانات باید دلی از عزای فیلم ندیدن در بیارم. اول از همه با دو فیلم که در نوبت بودند، شروع کردم. هر دو فیلم هایی است که هالیوودی ها یکی در ژاپن و یکی در آفریقا ساخته بودند.
الماس خونین یا Blood diamond فیلمی مهیج با موضوع جنگ های داخلی که کشور های آفریقایی درگیر آن بودند و تجارت قاچاق الماس آن کشورها به وسیله ی دلال های انگلیسی بود. فیلم از یک طرف انتقادی جدی به سرمایه داران و مصرف گرایان و از طرف دیگر نشان دهنده ی خوی توحش برخی از سیاه پوستان بود. کودکان سرباز یکی از محورهای اساسی فیلم بود که به شدت از سوی این فیلم نکوهش شد. بازی خوب دی کاپریو با لهجه ی زیبایش و همچنین دیگر نقش اصلی فیلم یعنی سالمون وندی یک گروه بازیگری خوب را تشکیل داده بودند. ادوارد زوئیک که متخصص فیلم های جنگی است، کارگردان این فیلم بود.

دیگری گمشده در ترجمه یا Lost in translation که باز هم راجع به یکنواختی های زندگی است. این فیلم من را چون در مقایسه با هم رده هایش پایین تر بود، خیلی نگرفت. موضوع حول و حوش آشنایی یک بازیگر معروف که برای قراردادی تبلیغاتی به توکیو آمده و یک زن جوان آمریکایی که شوهرش عکاس پروژه ای در ژاپن هست، می گذرد. این فیلم در جشنواره ها مورد اقبال قرار گرفته و برنده ی اسکار فیلم نامه در سال 2004 هم بوده، ولی به نظر من این همه شایستگی ندارد.

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید/ از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است
خیلی اصرار ندارم که زندگی آدمی را به چهار فصل طبیعت یعنی بهار، تابستان، پاییز، زمستان تشبیه کنم. اما همگی می دانیم و در زندگی نیز دیدیم که زندگی انسان فصل های مختلفی را تجربه می کند. چه خوب است که با نهاده هایی که در اختیارمان گذاشته اند، زمانی که باران خوب می بارد و شرایط آب و هوایی خوب است، آن ها را بکاریم و در جایی که بایست آن را برداشت کنیم. البته باید از آفت های مختلف و علف های هرز آن ها را دور نگه داریم.
پی نوشت: یک مصاحبه ی دیگر از شجریان با صدای آمریکا که در چند روز اخیر انجام شده بود را دیدم. خوشبختانه یا بدبختانه بر حرف های قبلی ام صحه گذاشت. البته در این مصاحبه صحبت های شجریان بیشتر فنی بود ولی به لطف یا نا لطفی مجری برنامه، تیکه هایی هم نثار این طرف می شد. جالب این جاست یک مصاحبه ی یک ساعته را می دیدی و سپس دو دقیقه ی آخر، باز هم بعد از خداحافظی ترانه ی زبان آتش شجریان را با تصاویری از اتفاقات بعد از انتخابات پخش کردند.
پی نوشت 2: پیشنهاد می کنم تشبیه طلا و مس به مارمولک توسط حجت الاسلام پناهیان را هم بخوانید.
بر خلاف پست قبلی ام راجع به سینما که یک فیلم خوب و دو فیلم متوسط را معرفی کردم، در هفته ی اخیر سه فیلم عالی و معروف دیدم.
اولی The Big lebowski کوئن هاست. این فیلم مثل چند تا دیگر از فیلم هاشان موضوعی جنایی داشته و جف بریج الحق بازی خوبی را به نمایش گذاشته است. در این فیلم فردی بولینگ باز به دلیل همنامی اش با یکی از ثروتمندان شهر دچار مشکلاتی می شود و به گروه های مختلفی گره می خورد. رگه های کمدی فیلم بسیار پررنگ و اندازه ی شاه رگ! هستند. جف بریج باید به خاطر این فیلم نامزد اسکار می شد.(نمی گم برنده، چون روبرتو بنینی اون سال به حق برنده ی برنده ها بود.) گروه بازیگران که تقریبا پای ثابت کارهای کوئن هایند، در این فیلم بازی خوبی از خود به نمایش گذاشته اند و کوئن ها به خاطر این فیلم معروفیتی بیش از پیش بدست آوردند.

دومی Amores perros یا عشق سگی ست. این فیلم توسط الخاندرو گونزالس ایناربتو کارگردانی که خالق بابل و 21 گرم بوده، ساخته شده است. از فیلم خیلی تعریف شنیده بودم و بعد از دو سال قرار گرفتن در لیست انتظار بالاخره دیدمش. با فیلمی خیلی خوب با روایت غیر خطی که تخصص این کارگردان هست، روبرو هستیم. این فیلم راجع به چند شخصیت مختلف است که در حادثه های مختلف به هم می رسند ولی در مقایسه با سایر فیلم هایی که از آمریکای جنوبی نظیر: شهرخدا، جوخه ی آتش، شهر مردان دیده بودم، جایگاه پایین تری داشت. در هر حال این فیلم از مکزیک نامزد بهترین فیلم خارجی در سال 2001 هم بوده ولی رقابت را به فیلم آسیایی معروف ببر خیزان، اژدهای پنهان باخت.

و سومی که بیشتر به دلم نشست، فیلم سه ساعته ی Magnolia است. علت تاثیر گذاری این فیلم و فیلم های مثل این روایت صادقانه ی زندگی ست. شخصیت های مختلف این فیلم از کردارشان در طول زندگی پشیمان و ناراحت اند و می دانند مسیر اشتباهی را رفته اند، اما نمی توانند راه حل مناسبی را پیدا کنند. پل توماس اندرسن کارگردانی که همه با فیلم خون به پا می شود می شناسیمش فیلم زیبا و با ریتی بسیار تند را ساخته که مطمئنا از دیدن آن خسته نمی شویم. بی شک بهترین سکانس فیلم باران قورباغه و ریزش آن بر سر مردم است که یاد آوری بارش قورباغه بر سر بنی اسراییل را دارد که در تورات از آن یاد شده و این عذاب به خاطر اصرار بنی اسراییل بر کردار غلطشان بوده است.

هیچ چیزی خطرناک تر از انسان شرافتمند نیست...
بعد از چند وقت فیلم ندیدن، یک فیلم خوب و با شرافت با بازیگران نه چندان معروف(البته به جز تائوتو) که نامزد بهترین فیلمنامه اسکار هم بوده را دیدم. فیلم راجع به مهاجران غیر قانونی و مشکلات آن هاست. این فیلم در بستر این مضمون بالاترین مفاهیم اخلاقی را بیان کرده و به بینننده وجود شرافت را هر لحظه یادآور می شود.

Dirty Pretty Things فیلمی با بودجه ی کم و موضوعی خوب، که به ما نشان می دهد اگر داستان خوبی داشته باشیم به سادگی می شود فیلم های قابل قبول و ارزشمندی را ساخت. داستان فیلم در مورد دو مهاجر غیر قانونی به نام اوکو از نیجریه و شنای از ترکیه است که پیشنهاد های مختلفی برای دریافت پاسپورت به آن ها داده شده و شرافتشان به بوته ی آزمایش گذاشته می شود.
پی نوشت: در این چند وقت گذشته دو فیلم دیگر یعنی August Rush و American History X را هم دیدم. اولی فقط موسیقی خوبی داشت و دیگر هیچ! و دومی با اینکه فیلم معروفی هست به نظرم مزخرفی بیش نبود. تاریخ مجهول آمریکایی فقط بازی ها و دیالوگ های خوبی داشت و بیشتر به درد خود آمریکایی ها می خورد تا ما.



هر کسی در هر رشته ای که هست، سعی می کند تا یک متفاوت کننده با بقیه ی همصنفانش داشته باشد. در هنر این قضیه به خاطر گستردگی رشته ها و افراد، در آن رشته ها در سراسر جهان بیشتر است. این تفاوت ها عمدتا از خلقیات و خصوصیات آن هنرمند نشئت می گیرد. در عالم سینما به گستردگی شاهد این مسئله هستیم که افراد نامشان، سبکشان را به ذهن می آورد و امضای آن فرد بر اثرش دیده می شود. تارانتینو بی شک، کارگردانی صاحب نام و خوش ذوق و تقریبا مجنون است که آثارش در بین سینما دوستان همیشه به نیکی یاد می شود. کوئینتین تارانتینو از این کارگردان هایی است که در فیلم های خودش و فیلم های بقیه هم بازی می کند و نسبتا بازیگر قابلی هم هست.

بیل را بکش یا همون Kill Bill ، ساخته ی زیبا و خوش ساخت و فعلا دو قسمتی تارانتینو جزو آن دسته از فیلم های نسبتا اپیزودیک با داستانی غیر خطی و قصه ای جذاب است که موضوع انتقام گیری یک زن از چند قاتل دیگر را روایت می کند. سبک شرقی فیلم، تصاویر را تاثیر گذار تر کرده و باعث شده تا در بین آثار تارانتینو یک قله باشد. قسمت سوم فیلم هم به گفته ی خود کارگردان برای سال 2014 ساخته خواهد شد.
پی نوشت: گزیده سکانس دیدن فیلم ها برای برخی خیلی جذاب است، شبی دلم گرفته بود و سکانس کشتن زن چینی توسط عروس را که در زیر برف اتفاق می افتد را دوباره مرور کردم.
نابغه ی سینمای فرانسه و جهان، سازنده ی جذاب ترین فیلم های فانتزی زمان، دارنده ی ذهن خلاق تر از همگان، و بسیاری صفات دیگر که به نظر من باید به ژان پیر ژونت فیلمساز توانای دیروز و امروز و ان شاالله فردای سینما، نسبت داد. آخرین فیلمش Micmacs à tire-larigot را من زمانی که هنوز در سینماهای آمریکا اکران نشده بود، با زبان فرانسه و خوشبختانه زیرنویس انگلیسی نگاه کردم و بر اعتقادم مبنی بر نابغه بودن این کارگردان صحه گذاشتم.

فیلم Micmacs à tire-larigot راجع به شخصیتی است که خودش و پدرش بواسطه ی دو شرکت اسلحه سازی بزرگ آسیب دیدند. این فرد به کمک افراد عجیب و غریب تر از خودش که هر کدام یک توانایی خاص دارند می خواهند این دو کمپانی را به خاک سیاه بکشانند. بازی بازیگران شگفت انگیز است. من فکر می کنم شاید جز ژان پیر ژونت هیچ کارگردان دیگری نتواند فیلمی کمدی و ضد جنگی به این کارآمدی بسازد.
پی نوشت : حتما دیگر آثار ژان پیر ژونت را نیز معرفی می کنم.
نوشتن راجع به پدیده ای که وجودش به دیده شدن و نه نوشته شدن بر می گردد، کاری دشوار است. در هر حال من به دلیل علاقه ای که به سینما و هنر های نمایشی دارم نمی توانم در موردش ننویسم. در یک ماه پیش فقط یک فیلم دیدم و آن هم فیلم The Secret in Their Eyes که برنده ی اسکار بهترین فیلم خارجی امسال از آرژانتین بوده بوده.

یک مقام قضایی آرژانتینی بعد از بازنشستگی تصمیم به نوشتن رمانی در مورد یکی از پرونده های جنجالی زمان کار خودش می گیرد. این پرونده برای او و تیم قضایی که با او کار می کردند، اهمیت زیادی پیدا کرده بود. بازی های فوق العاده ی بازیگران و داستان نسبتا جدید عامل اصلی کسب اسکار برای این فیلم به شمار می آیند. عمده ی فیلم های اسکار خارجی هم به وسیله ی این دو مزیت به نامزدی یا برد اسکار این قسمت می رسند. من به تمامی فیلم دوستان توصیه می کنم تمامی فیلم های برنده ی اسکار فیلم خارجی در فاز اول و در فاز دوم کلیه ی فیلم های نامزد این بخش را نگاه کنند. من به شخصه تا به حال از دیدن هیچ کدام از این فیلم ها پشیمان نشدم. این فیلم یک فیلم جنایی و نسبتا رازآلود هست که با فضای عاشقانه ی بسیار زیبایی در هم تنیده شده اند.
پی نوشت 1 : هم در مورد فیلم هایی که می بینم و هم در مورد فیلم هایی که دیدم، خواهم نوشت.
پی نوشت 2 : چون ترجمه ی اسم فیلم های خارجی دیگر کاربرد ندارند، من هم این کار را نمی کنم.
پی نوشت 3: آرژانتینی ها توی مراسم اسکار یک کولی بازی اساس موقع برنده شدن درآوردند.