دیشب به ذهنم رسید یکی از مهم ترین مشکلات فعلی ما که (حداقل تا حدودی لاینحل) به نظر می رسه مشکل محبت، یکپارچگی، وحدت، از همدیگر بدآمدن، نفرت، خشم، روال غیر منطقی و... است!
شوخی نمی کنم. به نظر من باید دو نفری(دو جریانی) که در دو سمت افراط و تفریط هستند را کنار بگذاریم و بقیه همدیگر را بپذیریم و سعی داشته باشیم با رفتار عقلایی و منطقی حرف خود را اثبات کنیم.
همه را بشنویم و بهترین را انتخاب کنیم.ان شاالله
پی نوشت: التماس دعا
این مطلب را یک هفته پیش یک بار با ادبیاتی متفاوت نوشتم که متاسفانه پرید! و الان چون دوستش دارم آن را بازنوشت می کنم.
آسیا از سه دسته ی کشور ها در یک دسته بندی تشکیل شده است. اول کشورهای عرب، دوم کشورهای فلات ایران و منطقه قفقاز و سوم کشورهای آسیای شرقی. شکی نیست که باید با همه ی کشورهای دنیا دوست بوده و روابط حسنه داشت(به جز اسرائیل و حتی ملتش!) ولی درجات گوناگونی دارد.
به نظر من باید علاوه بر داشتن روابط با کشورهای عربی و مسلمان به دلیل دین مشترک و دلایل دیگر و همچنین داشتن روابط با کشورهای خاص آسیای شرقی بهتر است ما جدای از مسیرهای سیاسی به وسیله ی کانال های فرهنگی ارتباطات خودمان را با کشورهای فلات ایران از جمله افغانستان، پاکستان، تاجیکستان، ازبکستان و از این دست استان! های دیگر گسترش دهیم. حتما می دانیم که زبان مشترک ما فارسی ست و اشتراکات فرهنگی( چه اخلاقی و چه از حیث آداب و رسوم) زیادی با آن ها داریم.
حتما تک تک ما آرزو داریم تا همه ی انسان های روی زمین جدای از مرزهای سیاسی و جغرافیایی شان با هم خوب باشند و به هم محبت بورزند.
پی نوشت: نوشتن این مطلب ژئوپولیتیکی هیچ علت خاصی نداشت، فقط همین طوری به ذهنم خطور کرد.
داستان فیلم راجع خبرنگاری است که در سفرش به ایران در حوالی یکی از روستاهای مرکزی ایران به نام کوهپایه، ماشین اش خراب می شود و برای تعمیر، آن را به مکانیک روستا می سپارد. در همین بین زنی مسن به نام زهرا با دیدن این روزنامه نگار از او می خواهد تا داستانی را برای او تعریف کند. بعد از دیدار مخفی این خبرنگار فرانسوی و این زن در منزلش با روشن شدن ضبط صوت به چند ماه قبل می رویم. زهرا خواهرزاده ای به نام ثریا دارد که شوهرش قصد ازدواج مجدد با دختری چهارده ساله را در سر می پروراند و چون قادر به تامین هزینه های دو زندگی نیست قصد طلاق دادن ثریا را دارد. ثریا که زندگی خوبی با چهار فرزند دارد، حاضر به طلاق نمی شود. شوهر ثریا با همکاری کدخدا و چند نفر دیگر مقدمات تهمتی ناروا به ثریا را فراهم می کنند. آن ها قصد می کنند تا با نسبت دادن تهمت زنا به او، ثریا را سنگسار کنند.

شاید داستان فیلم کمی از این مقدار بیشتر باشد ولی کل محتوای آن حول این مساله می گردد. این فیلم در ادامه ی جریان ضد ایرانی هالیوود در کنار فیلم هایی نظیر 300 است و همانند سایر فیلم های این دسته با یک سینمایی ضعیف به همراه کارگردان و بازیگرانی ضعیف تر هستیم که اکثرا اولین تجربه های خود را آغاز کرده اند. این فیلم بر پایه ی رمانی به نوشته ی فریدون صاحب جمع یکی از نوادگان قاجار و خبرنگار ایرانی تبار مقیم فرانسه است که در سال 1994 منتشر شد. بد نیست بدانیم خود او در سال ساخت این فیلم یعنی 2008 فوت کرد.
داستان فیلم کاملا غیرمنطقی بوده و کوچک ترین روال های یک درام داستانی در آن جریان ندارد به طوری که سوال های بسیار زیادی برای مخاطب پیش می آید که همگی تا پایان فیلم بدون پاسخ باقی می مانند. داستان این فیلم چند سال بعد از انقلاب (1986) می گذرد. در این فیلم سعی شده تا شخصیت های اصلی فیلم که خود شوهر ثریا، کدخدا، شیخ روستا که به نوعی با انقلاب درگیر هستند، سیاه و بد باشند به نوعی که کوچکترین نقطه ی مثبتی در آن ها وجود ندارد و همه شان به طور مطلق ظالم هستند.
به هر حال باید گفت این فیلم یک نمایش ضد ایرانی و اسلامی ست که هیچ قضیه ی صحیحی در آن وجود ندارد. به بیان دیگر این فیلم بوسیله ی بازی کردن با احساسات بیننده اش، سعی در فریب دادن و متاثر کردن او را دارد، تحریف قوانین و مقررات جزایی و احکام دین روشی است که این فیلم چند میلیون دلاری در پیش گرفته است.
این اثر به دلیل حجم گسترده اطلاعات غلط برای مخاطبان ایرانی تهیه نشده و غرض اصلی از تولید آن تاثیر گذاری بر چهره ایران در جهان است. نقد تخصصی این فیلم نیازمند طرح مباحث گسترده تری دارد ولی همین قدر بدانیم که سازندگان این فیلم به خود زحمت نداده اند تا بر پایه ی کوچکترین مسائل فقهی اسلامی آن را بسازند.
منتشره در نشریه دانش آموزی پیام حکمت/ مهر 89
پی نوشت: این مطلب همان طور که نوشتم برای انتشار در یک نشریه دانش آموزی به نگارش در آمد پس ملاحظات خاصی را پیرامون مساله داشتم. در حین نوشتن این مطلب و همچنین الان که آن را در وبلاگ می گذارم نکاتی به ذهنم برای اضافه شدن می رسد که به دلیل نداشتن حوصله از آن ها صرف نظر می کنم. اگر کسی راغب پی بردن به نقاط ضعف منطقی و ایضا فقهی این فیلم هست می تواند از گوگل کمک بگیرد.
در مورد اطلاع رسانی, روابط عمومی در میان مدیران و توریسین های عرصه ی سازمان حرف و حدیث های فراوان دارد. در حوصله ی من نیست که تمامی آن ها را بخوانم و بنویسم. فقط با نوشتن این کلمات یکی از مشغولیات ذهنم را بیان می کنم. ضرورتی به موافقت و یا مخالفت با این حرف من هم وجود ندارد. چند وفتی است، مخصوصا از آغاز پاییز 88 به بعد برای افتتاح هر پروژه ی کوچک و بزرگی که برخی خود قبلا افتتاح شده بودند، رئیس جمهور شرکت می یافت و از رشادت های علمی ایرانیان و مواضع سیاسی کشور سخن می گفت و شبکه ی خبر به طور زنده و شبکه های دیگر به صورت غیر زنده آن را نمایش می دادند. این تا جایی رفت که خود رئیس جمهور هم در یکی از افتتاحات گفت "فلان پروژه را هم گفتند بیا و افتتاح کن، که من به آن ها گفتم شما کار را شروع کنید". جدای از هزینه های پذیرایی و بنر و تبلیغات، دغدغه های امنیتی برای تردد رئیس جمهور و بقیه ی چیزها، به نظر من باید این پروژه ها در حد مدیران اجرایی منطقه و بدون بوق و کرنا گشایش یابند. به نظر من رئیس جمهور و تیم دولت از تریبون های مختلفی که در اختیار دارند می توانند صحبت هایشان را داشته باشند و نیازی به این همه هیاهو نیست. کشور اگر می خواهد رشد داشته باشد و به سوی تعالی برود باید اولا بداند دوما بخواهد سوما بتواند. مردم، خود باید بفهمند که کاری در حال انجام است و اطلاع رسانی در اینگونه موارد باید از این شیوه های مستقیم و کلیشه ای خارج شود.
چند روز پیش فیلمی مستند دانلود کرده بودم که بی بی سی از کنسرت شجریان در آذر 88 در ترکیه تهیه کرده بود. این فیلم حدودا چهل دقیقه ای از زندگی شجریان، گروه شهناز و مهم تر از همه مسائل سیاسی درگیر آن روزها حرف می زد. یاید گفت الان کسی شک ندارد که شجریان سلطان آواز ایران است. البته افراد مختلف، چه هنری و چه غیر هنری ایرادات مختلفی از او می گویند.در این فیلم غرور این استاد کاملا مشهود است. در این مستند از شجریان علاوه بر سوال های مرسوم، سوال هایی در مورد حوادث بعد از انتخابات پرسیده می شود که او بدون هیج ابایی سوال ها را با همان چیزی که بی بی سی خبیث می خواهد، پاسخ می گوید. من خودم به شجریان علاقه دارم، ولی مشکلات او را انکار نمی کنم. این یعنی من تقصیر شجریان مبنی بر عدم بصیرت کافی اش را قبول می کنم.

نکته ای که ذهن من را ماه هاست درگیر خود کرده این است که شجریان و شجریانی ها و چهره های شاخص ایران چه از لحاظ علمی و چه هنری و ادبی در جهان می توانند از بعد فرهنگی ایران را به جهانیان معرفی کنند. ولی انقلاب در این سی ساله هیچ عملکرد مثبتی در این زمینه نداشته و به جای جذب زیاد، این گونه افراد را دفع کرده است(همان طور که گفتم مشکلاتی از طرف آن افراد هم بوده و من منکرش نیستم).برای مثال زندگی در خارج از کشور این گونه افراد نمودی از این قضیه است. البته من انقلاب و ذات او و مسئولین درجه ی یک را مقصر نمی دانم، بلکه برخی افراد که بویی از ماهیت انقلاب و جمهوری اسلامی نبرده اند موجبات این را فراهم آورده اند. یک مدیریت صحیح و کارآمد می توانست علاوه بر ابعاد اخلاقی قضیه و انداختن پرچم حریری این دیار بر روی تمامی این افراد، دید جهانیان را نیز به ایران در همه ی زمینه ها خوش تر کنند. دلم می سوزد چرا از همه ی پتانسیل ها استفاده نمی شود و فقط امیدوارم کسانی که اندیشه ای پاک دارند رشته ی این گونه امور را دست بگیرند تا همه، چه کسانی که در درون ایران هستند و چه کسانی که از ایران بیرون اند را با محبت و در زیر یک سقف پر از زیبایی جمع کنند. من که این حرف را می زنم به این اعتقاد دارم و سعی می کنم در عمل و رفتارم چنین نگرشی را پیاده کنم.