تبليغاتX
حکمتانه - ادبیات

من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم. بر تارم زخمه ی “لا” می زن، راه فنا می زن

من دودم: می پیچم، می لغزم، نابودم.

می سوزم، می سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و در آ.

آیینه ای شدم، از روشن و از سایه بری بودم. دیو و پری آمد

دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.

قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، و زبر 

پوشم اوستا، می بینم خواب:

بودایی در نیلوفر آب.

هر جا گل های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم،

محراب تو دور از دست: او بالا،

من در پست.

خوشبو سخنم نی؟ باد “بیا” می بردم، بی توشه شدم در کوه”کجا”، گل چیدم، گل خوردم.

در رگها همهمه ای دارم، از چشمه ی خود آبم زن، آبم زن.

پی نوشت: این شعر زیبای سهراب سپهری را که نماد سلوک عارفانه یک شاعر و نقاش لطیف است را تقدیم می کنم به ژان پیر ژونت کارگردان فرانسوی که سینما را به زندگی هدیه داد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 18:53 توسط علی هنرور |