
من سازم: بندی آوازم. برگیرم، بنوازم. بر تارم زخمه ی “لا” می زن، راه فنا می زن
من دودم: می پیچم، می لغزم، نابودم.
می سوزم، می سوزم: فانوس تمنایم. گل کن تو مرا، و در آ.
آیینه ای شدم، از روشن و از سایه بری بودم. دیو و پری آمد
دیو و پری بودم. در بی خبری بودم.
قرآن بالای سرم، بالش من انجیل، بستر من تورات، و زبر
پوشم اوستا، می بینم خواب:
بودایی در نیلوفر آب.
هر جا گل های نیایش رست، من چیدم. دسته گلی دارم،
محراب تو دور از دست: او بالا،
من در پست.
خوشبو سخنم نی؟ باد “بیا” می بردم، بی توشه شدم در کوه”کجا”، گل چیدم، گل خوردم.
در رگها همهمه ای دارم، از چشمه ی خود آبم زن، آبم زن.
پی نوشت: این شعر زیبای سهراب سپهری را که نماد سلوک عارفانه یک شاعر و نقاش لطیف است را تقدیم می کنم به ژان پیر ژونت کارگردان فرانسوی که سینما را به زندگی هدیه داد.