تبليغاتX
حکمتانه - حکمتانه

از علاقه مندی های مطالعاتی ام خواندن سرگذشت های بزرگان بوده و هست. دو سال پیش بود که این کتاب را گرفتم و منتظر فرصتی برای خواندنش بودم تا این که انتظارم جواب داد و فرصت پیش آمد و زندگی نامه مصور ارنستو چه گوارا را که کاروان منتشرش کرده را خواندم. کتاب به خاطر مصور بودنش راحت خوانده می شود و به نظرم از خواندنش لذت می برید.

البته این پست را به خاطر معرفی کتاب ننوشتم. فقط می خواستم بگویم که افراد بزرگ تاریخ(شامل هر کسی که الان در ذهنتان می گذرد و گمان دارید جزو افراد بزرگ تاریخ است) به این خاطر در این دسته قرار می گیرند که مسیر بزرگ و خاصی را طی کرده و به اصطلاح در رهگذر زمان پخته شده اند. زندگی شان پر از نقاط عطفی بوده که آن ها را به این طرف و آن طرف پرت کرده است. 

پی نوشت: تا مدتی کم تر در وبلاگ خواهم نوشت. هر چند قبل از این هم مدتی بود که کم تر می نوشتم!

+ نوشته شده در سه شنبه 4 مرداد1390ساعت 15:33 توسط علی هنرور |

کس مشکل اسرار اجل را نگشاد/ کس یک قدم از نهاد بیرون، ننهاد

من می نگرم ز مبتدی تا استاد/ عجز است بدست هر که از مادر زاد

یکی از دغدغه های هر روز بشر، خاصه اندیشمندانش، از ازل و احتمالا تا ابد تعریف انسان است. در این حوزه افراد در تعریف انسان یا متمسک به آیین و مکتبی می شوند و یا خود چیزهایی را به هم چسبانده و به خورد تشنگان معرفت می دهند. البته مثل خیلی از موارد دیگر -که مثال هایش را آورده ام و یا بعدا خواهم آورد- در برخی از این مقولات پاسخ ها ی ارائه شده، طیفی هستند و دو نظریه نه تنها متضاد یکدیگر نیستند ،بلکه مکمل نیز خواهند بود.

حال من هم جدای از این که حرفی را که می زنم در گذشته کسی زده یا نزده ،نظر خودم در تعریف انسان را می گویم. البته این تعریف بیشتر شامل آدم می شود و نه انسان. (مشخص کردن این که چه چیزی را تعریف می کنم نیز سخت است و به کلمات بیشتری برای توضیح نیاز دارد که در حوصله ی این مطلب نیست.)

" انسان موجودی مهارت پذیر است."

به همین سادگی به همین خوشمزگی. انسان در اثر ممارست بر انجام عملی چه با بدن و جسمش و چه با ذهن و روحش به واسطه ی مهارت پذیری بی نظیرش در آن عمل یا صفت به تعالی می رسد. یک موسیقیدان، یک ورزشکار، یک ریاضی دان، یک رئیس جمهور، یک پزشک و...

پی نوشت: این بحث شاید موضوع یک کتاب شود اما به دلیل ذیق وقت علاقه مندان خود می توانند در لایه های زیرینش واکاوی کنند. همین طور شاید مواردی به ذهن شما برسد که به ذهن خودم نیز رسیده ولی همان طور که گفتم بسط این نظریات آب و نان نمی شود.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 21:4 توسط علی هنرور |

منزل ار یار قرین ست، چه دوزخ چه بهشت/ سجده گه گر به نیازست، چه مسجد چه کنشت

نماز خواندن یکی از مناسک زیبای دین اسلام است. به این معنی که آیین بندگی در حق پروردگار توسط بنده اش به زیباترین فرم و همین طور عمیق ترین معنا اجرا می شود.

چندین سال پیش در دبیرستان از صدا و سیما آمده بودند تا نمازمان را ضبط کنند و بعد هم با برخی دانش آموزان مصاحبه ای داشته باشند. من هم یکی از افراد مصاحبه شونده بودم و در سوالی که راجع به دوست داشتنی ترین بخش نماز بود، قنوت را به دلیل دعاگونه بودنش انتخاب کردم. اگر این سوال را دوباره جواب دهم بلاشک سجده را نام می برم که اوج بندگی ست در قبال حضرت حق. سجده های ما هر یک حال و هوایی دارد. برخی روی مهر نرفته، بر می گردند و برخی زمان معمولی ذکر را در سجده سپری می کنند و عده ای به سجده های طولانی شهره اند. هر چند که این دسته آخر دو دسته اند و دسته ای بر پیشانی شان مهر بندگی تا ابد می ماند و بر دسته ای دیگر خیر. و از آن ها که بر پیشانی شان نشانه دارند یک دسته بیشتر بنده شیطان اند تا خدا.

امید دارم تا در سال جدید همین طور که همگی به سوی قبله گاه مشترکمان نماز می خوانیم، به جایی که سجده اش می کنیم نیز توجه داشته باشیم. نه از این جهت که آن محل را تغییر دهیم بل از این حیث که حواسمان باشد روبرویمان چیست. خداست و هدفمان بندگی ست یا چیزهای دیگر و هدف های دیگر.

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 15:37 توسط علی هنرور |

کو دور آسمان وکجا گردش زمان/ سرگشته‌های عالم بنگ خودیم ما

همه ما در عمده ساعات روزانه زندگی مان از یک حس یا ترکیبی از آن ها استفاده می کنیم. حس منظور همین لامسه، چشایی، بینایی، شنوایی و بویایی ست. بر روی تمامی این حواس یک کنترل مرکزی توسط مغز یا قوه فکر اعمال می شود. در هنگام کتاب خواندن از چشمان، در هنگام فیلم دیدن از چشم و گوش، در هنگام غذا خوردن هم چندین حس همزمان فعال هستند.

این مقدمه زیستی را به این هدف نوشتم تا به این برسم که هر یک از ما دوست داریم زمان فعال زندگی مان را افزایش دهیم. به این معنی که از تمام پتانسیل لحظاتی که می گذرد استفاده کنیم. راه های مختلفی برای این کار وجود دارد که می توان به تفصیل به آن ها در برنامه های مدیریت زمان پرداخت.

مدیریت زمان سر جای خود خیلی پر اهمیت است اما راهکاری که به نظرم با زاویه ای دیگر به قضیه نگاه می کند این است که اگر بتوانیم در آن واحد از بیش از یک حسمان استفاده کنیم، به نوعی زمانمان را پر قدرت کرده ایم. مثلا موقع کار کردن با اینترنت، موسیقی هم گوش کنیم. می توان مثال های دیگری نیز نظیر این آورد. نکته قابل تامل در این قضیه این است که اگر بتوانیم از مغز به عنوان کنترل کننده درست استفاده کنیم، این امکان برای قدرتمند کردن وقتمان وجود دارد، اما اگر این کنترل و هدایت وجود نداشته باشد، تنه نها زمان را افزایش نداده ایم بلکه کیفیت زمان کیفیت قبلی خود را نیز ندارد.

+ نوشته شده در جمعه 20 اسفند1389ساعت 1:31 توسط علی هنرور |

نه بقائیست به اسفند مه و بهمن/ نه ثباتی است به شهریور و فروردین

حتما این گونه است که هر یک از ما ارادت خاصی به یک ماه و یا یک فصل از خاص داریم. فصل های بهار، تابستان، پاییز و زمستان. ماه های فروردین،اردیبهشت، خرداد،تیر، مرداد، شهریور، مهر،آبان،آذر، دی، بهمن و اسفند.

من شخصا با هر یک از فصل ها به نوعی ارتباط دارم و نمی توان دسته بندی خوب و بد را در این مورد هم به کار ببرم. اما تا به امروز در مورد ماهی که بیش از همه در آن آرامش دارم، خیلی عمیق نشده بودم. از قدیم فروردین و تیر را بیشتر دوست می داشتم(علتش هم کاملا مشخص است!) اما امروز برای اولین بار اسفند را درست دیدم و فهمیدم که ماهم را پیدا کردم. اسفند را دوست دارم چون پایان کهنگی و نوید تازگی ست.      در اسفند انگیزه هایم برای رسیدن به نور و فرار از تاریکی بیشتر است ولی همچنان ترس تکرار در وجودم جاری ست.

شما هم حتما شنیده اید که عمر آدمی را چهار فصل می کنند و کودکی را بهار، جوانی را تابستان، بزرگسالی را پاییز و پیری را زمستان تشبیه می کنند. امیدوارم در اسفند زندگی ام،احساس این روزها را داشته باشم.

+ نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 19:39 توسط علی هنرور |

همه اینست اگر این راز دانی/ بدانی جمله اسرار معانی

افراد دو دسته اند، یا تازه به دوران رسیده اند یا هنوز نرسیده اند. دسته اول در اکثر جوامع با لایه ی فرهنگی ضعیف بیشتر یافت می شود. بارها شده که در مورد علت استفاده ی نادرست از تکنولوژی های جدید مثل موبایل و کامپیوتر، در پاسخ، نبود فرهنگ سازی اولیه بیان شده. به این معنی که ابتدا باید زیرساخت های فرهنگی و اجتماعی برای استفاده ی از این گونه وسایل فراهم شود و بعد فراگیری آن ها را داشته باشیم.

حرف من هیچ ربطی به این موضوعی که مطرح کردم ندارد و فقط قصد استفاده از روابط منطقی بین اجزای این مثال را دارم. در هر زبانی واژه ها و کلمات گوناگونی در ادبیات روزمره مردم و در مقابل کلماتی دیگر در فضاهای علمی و آکادمیک مورد استفاده قرار می گیرند. همه دیده ایم که در چند سال اخیر برخی از این واژه ها که هر یک ویژه ی یک محیط و  مورد استفاده ی خاصی هستند در فضاهای مخلوط به کار برده شده و به نوعی دستمالی شده اند. این دستمالی واژه ها به قشر خاصی بر نمی گردد و همه ی ما به نوعی و در درجه ای به آن مبتلا هستیم.

من نمونه هایی را در ذهن دارم که می توان توضیح بیشتری در مورد هر یک داد .ولی فقط به ذکر آن ها بسنده می کنم: روشنفکر، عشق، کاربردی، دانشجو، نخبه، عدالت، فضای مجازی و ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 بهمن1389ساعت 13:15 توسط علی هنرور |

ندیدی لاشه‌های مطبخ خونین شهرت را/ اگر دیدی، چرا بر سفره‌اش هر روز مهمانی

افراد با توجه به درجه ای از جلب توجه دیگران در طول زمان و مکان به خود به شهرت و معروفیت می رسند. این که افراد چرا مشهور می شوند بر اساس اکثر نگاه ها به میزان خلاقیت و نوآوری فرد مذکور در رشته ی تخصصی خودش که می تواند هنرهای مختلف یا عرصه های علمی و یا حتی ورزش و بخش های دیگر باشد، بر می گردد.

به نظر من جدای از این که شهرت افراد وابستگی خیلی زیادی به این نوآوری آن ها دارد، در کنار آن به هنجار شکنی و ساختارشکنی فرد مذکور هم بر می گردد.

 به عنوان مثال تا دیروز هر شاعر سعی کرده با صنایع مختلف ادبی مضامین مختلفی را در قالب کلمات به مخاطب عرضه کند که حالا عده ای که بویی از سبک های جدید موسیقی و شعر نبرده اند، ترانه های سخیف را با زننده ترین عبارات عرضه می کنند و نتیجه ی آن این می شود که همه با توجه به این ساختارشکنی زیاد ، هم از این شعرها و هم از آهنگ های رپ ساخته شده با آن ها به شدت استقبال می کنند. یا مثلا گروه مستان همای که اگر شعر های حافظ و سعدی را بخواند کسی به آن ها اصلا توجه نمی کنند، همین که خواننده با شعرهای خیام با آن عرفان عجیب، یا از این دست شعرهای استفاده کرد، همه توی موبایلشان از همای آهنگ دارن که"آن دم که مرا می زده در خاک گذارید/ زیر کفنم خمره ای از باده گذارید"! یا صادق هدایت که ممکن است در صرفا داستان نویسی خیلی بزرگ نباشد، اما با آن زمینه ی کافکایی خودش... یا اصلا همین کافکا و ده ها و صدها نفر دیگر که با شنا کردن بر خلاف جهت رودخانه به شهرت رسیدند.

توجه داشته باشید من هیچ قضاوتی چه اخلاقی و چه غیر اخلاقی از این که این پدیده خوب یا بد هست، نکردم و فقط به وجود آن اشاره داشتم. چه بسا این ساختارشکنی در جهت مثبت و سازنده باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه 3 بهمن1389ساعت 21:48 توسط علی هنرور |

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی/ عشق داند که در این دایره سرگردانند

به راستی کانون وجود و احساس ما کجاست؟ آیا اندیشه و عقل در مغز و احساس و دل در قلب است؟ من با خود بارها این سوال را از خود کرده ام، اما به نتیجه ی روشنی نرسیده ام. از یک طرف انسان با خود می گوید که عقل کانون وجود و تصمیم گیرنده ی اصلی است ولی یک چیزایی هم طرفای قلب آدم احساس می شود. به نظر می رسد در عید این که انسان قوه عقلیه در ساختار مغری فیزیکی دارد، اما کانون غیر ملموس تری مثل روح انسان در قلب که به نوعی اصلی ترین عضو حیاتی بدن هم هست، وجود دارد. با تمام این حدس و گمان ها باز هم سوال مطرحی خیلی بزرگ و تقریبا بدون جواب قاطع است. 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت 1:17 توسط علی هنرور |

من اول و آخری ندارم/ مبدا تویی و منتها هم

در این حکمتانه که می خواهم بنویسم قصد آن را دارم که به یکی از نکات فلسفه ماده که سال های متمادی وظیفه ی درگیر کردن ذهن من را داشته بیان کنم.

به راستی مبدا همه چیز چیست؟ یعنی آن چیزی که عالم هستی در یک نگاه مادی و علمی از آن به وجود آمده چیست. آیا تک تک سلول های بدن انسانی؟ آیا تک تک مولکول ها؟ اتم ها؟ رنگ ها؟ عناصر آب و باد و خاک و آتش؟ یا شاید زمان و این ثانیه ها سیطره ای بر وجود ما دارند؟ یا بر اساس دیدگاهی که الان پذیرفته شده این عناصر شیمیایی هستند که همه چیز از آن ها و ترکیبات آن ها پدید آمده است. این سوال عمری به سن ازل دارد و احتمالا تا ابد هم زندگی خواهد کرد. چه بسا پاسخ به این سوال تنها در یک جهان بینی الهی و در پرتو مباحث شیرین فلسفی امکان پذیر باشد.

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 آبان1389ساعت 18:32 توسط علی هنرور |

دوش ای پسر می خورده ای، چشمت گواهی می دهد/ باری حریفی جو که او، مستور دارد راز را

هر انسان با توجه به ویژگی های خاصی که دارد در بین بقیه ی انسان ها اعتبار مثبت یا منفی، زیاد یا کم، خوب یا بد پیدا می کند. اگر با یک جهان بینی الهی به قضیه نگاه کنیم، ممکن است برخی انسان ها پیش مردم بی آبرو باشند در حالی که نزد خدا مقرب اند و برعکس؛ و یا نزد خدا و مردم با آبرو یا نزد هیچ کدام اعتباری نداشته باشند. معیار های اعتبار نزد خداوند و مردم گاهی متفاوت و گاهی یکسان است. چند روز پیش به یک معیاری رسیدم که شاید برای خدا و بندگان خدا نسبت به یک فرد برابر باشد. اگر گفته های یک فرد با رفتارش و رفتار یعنی آن چیزی که بقیه درک می کنند در یک انسان برابر باشد آن گاه اگر این گفته ها الهی باشد آن فرد هم در مقابل خدا و هم در مقابل مردم اعتبار خواهد داشت. این گونه انسان ها عزت به نفس زیادی دارند و همیشه پیشرو بوده اند. شاید این عدم تضاد بین گفته و اندیشه و رفتار از طرفی همان گفتار و پندار و کردار نیک بوده و از طرف دیگر تعریفی دیگر از اخلاص باشد.

+ نوشته شده در جمعه 14 آبان1389ساعت 22:2 توسط علی هنرور |

هرچه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو/ کی بود مفهوم تو او کو از آن عالی‌تر است

از روز اولی که زندگی را آغاز کردیم در طول این سالیان در دو بعد زمان و مکان رفتار هایمان معنا پیدا می کند. دوران خردسالی، کودکی، نوجوانی، جوانی، بزرگسالی و پیری را طی می کنیم و در خانه ای همراه با خانواده، در محله ای با همسایه ها، در مدرسه ای با همکلاسی ها و... مکان هایی را تجربه کردیم. به جز مکان و زمان، افراد و اشیاء خاصی را هم درک کردیم که هر یک از این چیزها دو مولفه ی اصلی زمان و مکان را داشته اند. لحظه ی اکنون که به گذشته فکر می کنیم هر چیزی را که به یاد می آوریم، بعد از این که زمان و مکان آن در ذهنمان پدیدار می شود خودآگاه یا ناخودآگاه ناراحت یا خوشحال می شویم. این یعنی هر چیزی در زندگی ما که با آن بوده ایم دارای با مفهومی منفی یا مثبت است که با یادآوری یا دیدار مجدد آن، برایمان به نوعی اندکی از حس آن لحظه و آن مکان در ما تازه می شود. این مفهوم تحت تاثیر شرایط روانی، آب و هوا، شرایط خانوادگی، شرایط مالی، ارتباطات و خیلی دیگر از متغیر در آن زمان و مکان خاص است که موجب آن بار منفی یا مثبت می گردد.

پی نوشت: برای شخص من باران و شب مفاهیم خیلی عجیبی هستند.
+ نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 1:5 توسط علی هنرور |

خداوندیش با کس مشترک نیست/ همه حمال فرمانند و شک نیست

ما زندگی می کنیم. جدای از کیفیت و نوع زندگی هایمان، نفس می کشیم، غذا می خوریم، می خوابیم، حاجت هایمان را قضا می کنیم!، عبادت می کنیم، محبت می ورزیم، گریه می کنیم، عصبانی می شویم، می بینیم، می شنویم و این هاست که زندگی جسمانی و روحانی ما و ارتباط بین این دو را تشکیل می دهند. هر یک از ما مدت زمان مشخصی زندگی می کنیم و بعد از تولد تا روز مرگ معمولا دوره های کودکی و جوانی و پیری را می گذرانیم. ارتباطات با سایرین مهم ترین اصل زندگی همگی ماست که با توجه به نگرش ما به زندگی شعاع این دایره تغییر می کند. به اعتقاد من چیزی که سطح( به معنای اندازه) و عمق( به معنای کیفیت) این ارتباطات را معین می کند چیزی جز نقاط مشترک و اشتراکات نیست. هر شئی که در حوزه ی زندگی ما قرار می گیرد ما با آن ارتباط داریم و نوع این ارتباط نشئت گرفته از مشترکات من و اوست. در نهایت به نظرم کسی می تواند موفق باشد تا بوسیله ی کنترل( چه کاهش و چه افزایش) این فضاهای مشترک با سایرین خود را به بهینه ترین حالت برساند.

پی نوشت: ولادت امام رضا(ع) مبارک باد.

+ نوشته شده در سه شنبه 27 مهر1389ساعت 13:32 توسط علی هنرور |

بسمه تعالی

دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ/ که ز سر پنجه شاهین قضا غافل بود

قدیم تر ها که ماشین ها علامتها و نشانگرهایی برای نشان دادن این که درها باز اند یا بسته نداشتند، معمولا راننده ی از خدا با خبری با بوق و چراغ دادن و هر ابزاری که داشت به رانـنده ی وسیلـه ای که مشـکل داشــت( مثلا در ماشین باز بود) این مشکل را گوشزد می کرد. اتفاقا عمر من به این قضیه قد می دهد و از این نمونه ها چند تایی دز ذهنم هست. نکته ی مهم این جاست که برخی از این افراد با این که نیت شان خیر بود ولی بعضی وقت ها باعث خطر آفرینی های پر رنگ تری برای خود و سایرین هم می شدند. البته بودند کسانی که به خوبی مشکل را می فهمیدند و خوب تر آن را اعلام می کردند.

چه خوب است در زندگی شخصی( اعم از فردی و اجتماعی) همه ی ما همان طور که اولیای دین مان بارها تاکید کرده اند، حتما این قضیه را به کار ببندیم و همدیگر را از این نعمت محروم نسازیم. البته باید مشکل را درست بفهمیم و هم درست بگوییم و در مرحله ای بالاتر به حل آن هم کمک کرده باشیم.

30/مرداد/1386 مطابق با 10/ رمضان/ 1431

پی نوشت: بعد از خواندن یکی از غزل های حافظ که یکی از بیت هایش را اول گذاشتم این مطلب را بیش از یک ماه پیش نوشتم و قصد داشتم در وبلاگ بگذارم که امروز این فرصت پیش آمد. نکات خیلی زیادی الان به ذهنم می رسد ولی چون می خواستم در متن اولیه  تغییری اعمال نشود بدون تلخیص و تصرف آن را گذاشتم و حتی آن را بازنویسی هم نکردم و سطور بالا حاصل همان دو یا سه دقیقه ای ست که با خودکار مشکلی بر برگه ای آن ها را نوشتم. دست نوشته آن را هم (بیش تر برای خودم تا برای شما) گذاشتم.


+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 18:39 توسط علی هنرور |

ما هر یک اعتقاداتی داریم که با آن ها شناسایی می شویم و ما با آن ها مورد خطاب قرار می گیریم. دین و مذهب و زمینه های آیینی مهترین بخش اعتقادات را تشکیل می دهند. علاوه بر این ها اعتقادات سیاسی، فرهنگی ، اجتماعی و... هم وجود دارند که مکاتب گوناگونی در هر شاخه با شخصیت های گوناگونشان حرف های زیادی برای گفتن و شنیدن دارند. به نظر من اعتقادات به مثابه مقدار لباسی ست که می پوشیم و با توجه به اندازه ی آن که چقدر است،  از ما در مقابل عوامل بیرونی محافظت می کند. اگر اعتقادات درستی و کاملی  داشته باشیم، قطعا گزندی نخواهیم دید. بی شک یک زندگی معنوی در درجه ی اول، اعتقادی مناسب و در پله ی بعدی دین اسلام به عنوان تنها دین نزد خداوند - تبارک و تعالی - و کامل ترین دین، بهترین برنامه برای یک انسان می باشد.

اما به نظر من چیزی که در حقیقت در لایه ی بعدی وجود دارد اخلاقیات است. اگر کسی مسلمان باشد و تمامی احکام را هم انجام دهد ولی مال و منالی بر هم زده باشد، از هم درجه اش و هم مسلک خود که ساده زیست تر زندگی می کند، در نزد حضرت حق پایین تر است. مرز بین این دو تنها اخلاقیات است. یا اینکه قطعا یک مسلمانی که نماز می خواند و روزه می گیرد و تسبیح به دست دارد، ولی حق یک انسان ضعیف دیگر را خورده و یا جنسی را احتکار کرده در مقابل یک غیر مسلمانی که یا دین الهی دارد یا دین الهی ندارد ولی او اخلاقیات را حفظ کرده، پایین تر است و معیار ما هم حدیث معروف امام حسین(ع) درباره آزاده بودن است. در یک بیان خیلی ساده می توان اخلاقیات را نحوه ی تعامل با افراد اطراف خود دانست. اگر حق و حقوق آن ها را حفظ کردی و به آن ها نیکی کردی، به تو صفت با اخلاق تعلق می گیرد. اخلاقیات به مثابه کیفیت و جنس و رنگ آن لباس اعتقادی ماست.

یقینا کسی که لباس مناسب و کاملی - دین اسلام - انتخاب کرده و بهترین کیفیت و مناسب ترین رنگ - اخلاقیات - را دارد، رستگار خواهد شد. 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 2:16 توسط علی هنرور |

این زمان افسرده‌ام صائب، و گرنه پیش ازین/ می‌چکید آتش ز چشم گریه آلودم چو شمع

هر یک از ما نوعی نگاه خاص به آینده، حال و گذشته داریم. اکثرا گذشته را تجربه می دانیم و برای بهتر شدن در آینده از آن استفاده می کنیم. من همیشه حسرت گذشته را با خود دارم و ناراحتی استفاده نکردن از فرصت ها را داشته ام، اما همیشه با این مطلب که اگر چند سالی را از دست داده ایم، چند سالی را هم در پیش رو داریم، این درد را تسکین بخشیده ام. به نظر من گذشته ی هر یک از ما کلاس درسی بوده که از آن فارغ التحصیل شده ایم و با هر نمره ای که داشته ایم به کلاس بعدی که حال و آینده ی مان هست، راه یافته ایم. هم حسرت گذشته را می خوریم که چرا نمره ی بهتری کسب نکرده ایم و هم از آموخته هایمان مثل تجربه ها در راه آینده استفاده می کنیم.

+ نوشته شده در جمعه 15 مرداد1389ساعت 21:55 توسط علی هنرور |

تا به کی در پرده دارم آه بی تاثیر را/ از وداع آرزو پر می دهم این تیر را

همیشه ما آرزوها و اهدافی داریم که در برنامه ریزی هایمان برای روزهای آتی آن ها را در نظر می گیریم. اگر یک لفظ واحد آرمان به همه ی آن ها نسبت دهیم، اگر کمی دور و بر خودمان را نگاه کنیم، در می یابیم در موقعیت هایی قرار داریم که زمانی برای ما آرمان بودند. چه بسا جلوتر و بزرگ تر از آن آرمان ها را الان داریم، اما هیچ گاه به این موقعیت فعلی راضی نمی شویم. پس باید در آرمان هایمان هم بازنگری و بازیابی داشته باشیم تا هرگز حرکت رو به تعالی را از دست ندهیم.


منم نظرم همینه! خب چیکار کنم، کامنت نمیشه گذاشت!

پی نوشت خیلی مهم: این جمله ی بالایی مال من نیست، داداشم گذاشته و چون ما دو روحیم در دو بدن، خیلی روی پسوورد های خودمون تعصب نداریم! امان از دست بلاگفا که سیستم کامنتاش مشکل پیدا کرده!

+ نوشته شده در جمعه 1 مرداد1389ساعت 15:11 توسط علی هنرور |

چون بنمود ناگهم، آینهٔ وجود روی/ ذره به ذره را درو، عشق نشانه یافتم

در این پست می خواهم بگویم به نشانه ها دقت کنید، همین! در لحظه لحظه ی زندگی مان، در مکان های مختلف به طرق مختلف چیزهایی را می بینیم که هر یک نشانه ای برای ما هستند. این نشانه ها کاربرد های گوناگون دارند. گاهی آینده ی ما را بیان می کنند، گاهی کاری را به ما گوشزد می کنند، گاهی یادآور نمادی از گوشه ای از زندگی مان هستند و گاهی هیچ معنی خاصی ندارند. تحلیل و تاویل این نشانه ها هنوز امکان پذیر نشده ولی منکرانش هم آن ها را دیده اند. البته منظورم از دیدن، فقط دیدن چشمی نیست، چه بسا که با انواع حس هایمان آن ها را ببینیم.
+ نوشته شده در جمعه 25 تیر1389ساعت 19:23 توسط علی هنرور |

چون چرخ به کام یک خردمند نگشت/ خواهی تو فلک شمر، خواهی هشت

انسان در زندگی شرایطی مختلفی را تجربه می کند. آدم ها به قول بزرگی پیچ و مهره نیستند که فقط یک حالت برایشان وجود داشته باشد. آن ها به ازای انواع تفاوت های جزئی در کائنات رفتار های مختلفی را از خود بروز می دهند. رمز موفقیت در این زندگی پر پیچ و خم، انعظاف در رفتار و فکر و انتخاب بهترین گزینه های موجود است. این طور زندگی کردن طراوت و شادبی و خیسی دارد و نه خستگی و کسالت و خشکی. بارها اول به خودم و بعد به بقیه گفته ام که حتی در برنامه ریزی هاشان هم انعطاف را رعایت کنند.

+ نوشته شده در شنبه 19 تیر1389ساعت 10:19 توسط علی هنرور |

جهانی با کمال است و نباشد عقل آن کامل/ که همت با وجودش در جهان مختصر بندد

هر چیزی در همان ذاتی که هست، باید کامل باشد. توپ چهل تیکه باید چهل تیکه داشته باشد وگرنه دیگر توپ چهل تیکه نیست و چیز دیگری ست. انسان هر آیینی که دارد، نباید بخشی از آن را قبول کند و بخشی را روی طاقچه بگذارد و محلی از اعراب به آن نداشته باشد. مسلمانان در طول تاریخ عمدتا از این محل ضربه دیدند. تحلیل کمال وجودی اشیاء و اشخاص نیازمند مباحث فلسفی سنگینی است که من از درک آنان عاجز هستم ولی همین قدر می دانیم در عین نسبیت پدیده ها، کمال هر ذات در تکمیل شدن ویژگی های آن است.

+ نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت 22:16 توسط علی هنرور |

طی نگشته روزگار کودکی پیری رسید/ از کتاب عمر ما فصل شباب افتاده است

خیلی اصرار ندارم که زندگی آدمی را به چهار فصل طبیعت یعنی بهار، تابستان، پاییز، زمستان تشبیه کنم. اما همگی می دانیم و در زندگی نیز دیدیم که زندگی انسان فصل های مختلفی را تجربه می کند. چه خوب است که با نهاده هایی که در اختیارمان گذاشته اند، زمانی که باران خوب می بارد و شرایط آب و هوایی خوب است، آن ها را بکاریم و در جایی که بایست آن را برداشت کنیم. البته باید از آفت های مختلف و علف های هرز آن ها را دور نگه داریم.

پی نوشت: یک مصاحبه ی دیگر از شجریان با صدای آمریکا که در چند روز اخیر انجام شده بود را دیدم. خوشبختانه یا بدبختانه بر حرف های قبلی ام صحه گذاشت. البته در این مصاحبه صحبت های شجریان بیشتر فنی بود ولی به لطف یا نا لطفی مجری برنامه، تیکه هایی هم نثار این طرف می شد. جالب این جاست یک مصاحبه ی یک ساعته را می دیدی و سپس دو دقیقه ی آخر، باز هم بعد از خداحافظی ترانه ی زبان آتش شجریان را با تصاویری از اتفاقات بعد از انتخابات پخش کردند.

پی نوشت 2: پیشنهاد می کنم تشبیه طلا و مس به مارمولک توسط حجت الاسلام پناهیان را هم بخوانید.

+ نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 10:0 توسط علی هنرور |

سعدیا نزدیک رای عاشقان/خلق مجنونند و مجنون عاقلست

زیبا ترین نوع جنون، جنون همراه با آگاهی است و این نه به معنای جنونی است که ناشی از علم و آگاهی زیاد باشد، بلکه جنون برنامه ربزی شده و با فکر منظور است.البته عوام مردم آن را نمی پسندند.

+ نوشته شده در چهارشنبه 19 خرداد1389ساعت 19:12 توسط علی هنرور |

بر زمین و آسمان وسعت تر است/ واسع مطلق تویی رفعت تر است

منکر قدرت و بزرگی انسان که خلقت برتر حضرت حق تعالی است، نیستم، اما بر اساس توصیه های گوناگون باید بدانیم که ما کوچکترین ذره ی آفرینشیم و نباید غرور نابجا چشمان ما را به این حقایق ببند. دید وسیع و بسیط چه از لحاظ زمانی(از گذشته تاریخ تا آینده) و چه مکانی(به سمت بزرگتر های آفرینش یا کوچکتر ها) باعث می شود، آدمی با تواضع و خشوع بیشتری به زندگی و ارتباطاتش نگاه کند و "من گفتن" از او گرفته شود. دوباره و چندباره اینکه نباید کرامت انسان و عزت نفس وی را نادیده بگیریم چرا که بسا او به جایی برسد که جز او نمی تواند برسد.

+ نوشته شده در شنبه 15 خرداد1389ساعت 12:59 توسط علی هنرور |

آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار/ که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم

گاهی ما در زندگی به دنبال زیاد نشدن خطا هایمان هستیم و می ترسیم به مرز و نقطه ی بحرانی تعداد خطاها برسیم. از طرف دیگر زمانی، تحت شرایطی از کوچکترین خطایی می ترسیم و حتی یک خطا را بر نمی تابیم.

پی نوشت: این روزهای ما و من پر از این تصمیمات برای وجود یا ازدیاد خطاهاست.

+ نوشته شده در دوشنبه 10 خرداد1389ساعت 21:8 توسط علی هنرور |

زین غم چو نمی توان بریدن/ تن در دادم به غم کشیدن

آدم و البته آدم نه به معنایی جز همان من، در این دنیا به چیز های معنوی و مادی مختلفی دل می بندد. از بدست آوردن چیز هایی خوشحال می شود و از، از دست دادنشان ناراحت خواهد شد. اگر آدم به درجه ای رسید که تنها تعلقش وجود خودش بود و تعلق نه به این معنی که تعلق نفسانی داشته باشد، به این معنی که وجودِ خودش و داشته های ذهنی اش برایش اهمیت پیدا کند و در کنار آن از بدست آوردن چیزهایی خوشحال شود ولی از، از دست دادنشان ناراحت نشود، توفیق کسب می کند. این همان گفته ی بزرگِ حکیمی بزرگ است که می گوید: "هر چیزی را می خواهی دوست بدار ولی به آن انس نگیر، بدان و آگاه باش عاقبت از آن جدا می شود".

پی نوشت: حکمتانه ها را فکر می کنم و بعد می نویسم. البته گاهی خود می آیند و من در اندیشه به آن ها می اندیشم. من توانایی زیادی در تبدیل این ها به کلمات ندارم. برخی از این ها فرا ذهنی اند و جز به تعمق زیاد به مرحله ی فهم نمی رسند. بزرگی می گفت من هر عبارتی را می نویسم در تخته های نامرئی کنار این یادداشت نکاتی می گذرند که فقط اهل جست و جو به دنبالش خواهند رفت. در این حکمتانه ها هم همین طور است برخی مفاهیمی زیادی در کنارشان است که من برخی را خود نمی فهمم و برخی را نیز نمی توانم و نمی خواهم توضیح دهم. این پی نوشت هم به یک حکمتانه تبدیل شد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 10:7 توسط علی هنرور |

نفس رسید به پایان و در قلمرو خاک/ نیافتم فضای نفس کشیدن را

به اعتقاد من آدمی دو نوع تنفس دارد. تنفس نوع یک، همان تنفسی است که با هدف جذب اکسیژن همه ی ما داریم و بعد از دم اکسیژن و سایر متعلقاتش وارد بدن ما می شوند و علت اصلی حیات است که کمک می کند نمیریم. تنفس نوع دوم نیاز به دیدی گسترده تر دارد. کل وجود ما به مثابه یک شش است که نیازمند اکسیژن هایی از نوع غیر O2 می باشد. افراد مختلف با دیدگاه های مختلف، عناوین مختلف تری برایمان بیان کرده اند، ولی من توصیه می کنم هر کسی دنبال آن چیزی باشد که به او کمک می کند تا نفس های راحت تر و با کیفیت تری بکشد. ناگفته نماند این دو نوع تنفس بسیار به هم وابسته اند.

+ نوشته شده در دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 12:0 توسط علی هنرور |

تو چنانی که ترا بخت چنان است و چنان/ من چنینم که مرا بخت چنین است و چنین

خوش به حال تو. تو خود مرا نمی شناسی، ولی من به تو به خاطر یافتن بهترین، تبریک می گویم. تو باید در نگه داشتنِ داشته هایت تلاش داشته باشی و از هیچ کوششی فرونگذاری؛ هر چند که شاید تو تلاشی برای کسب چیزی که داری، نکرده باشی.

و بد به حال تو. تو هم من را نمی شناسی، ولی من به تو به خاطر نیافتن و نفهمیدن بهترین، تسلیت می گویم. تو شاید در روزهایی که در پیش داری خود را نکوهش کنی که چرا برای چیزی که برای تو فراهم شده بود، تلاشی نکردی و مجبوری بدون داشتنِ بهترین زندگی بگذرانی.

و بدتر به حال من که هنوز خود را نشناخته ام.

پی نوشت: در نوشتن برخی چیزها، به آینده ای فکر می کنم که بر می گردم و این ها را دوباره نگاه می کنم.

+ نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 22:54 توسط علی هنرور |

دنیا و دین دو پله میزان قدرتست/ این پله چون به خاک شد آن پله بر هواست

زندگی برای همه ی ما گام گذاشتن بر روی پله ها است. برخی پل هوایی می زنند و از روی آن می روند. بعضی پله هاشان در جا می زند. پله برقی هم برای بعضی ها وجود دارد. بعضی از طبقه ای به طبقه ی بالاتر می روند و برخی از طبقه ی فعلی شان به طبقه های پایین تر می روند. می شود گفت هیچ کسی بر روی یک پله ثابت نایستاده است. همگی باید تلاش کنیم تا علاوه بر رشد و تعالی، نرخش را هم بالا ببریم. راه های میان بر را انتخاب کنیم، از پله های با کیفیت خوب و مطمئن استفاده کرده و از تمامی پتانسیل هامان مثل استفاده از پله ی برقی به هدفهامان برسیم.

+ نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت 12:30 توسط علی هنرور |

من به لطف خدا دو کلیه دارم. یکیش مال خودم هست تا کارش را انجام دهد. آن یکی دیگرش را در سه سطح افراد، اگر لازم شد اهدا می کنم. سطح اول به تعداد انگشتان دو دست و شاید یک دست می رسند که علاوه بر کلیه جان هم برای آن ها کنار گذاشته ام. سطح دوم احتمالا به تعداد انگشتان دست و پای خودم و افراد سطح یک می رسند که تقریبا تمامی کسانی را که من با آن ها ارتباطی بیشتر از افراد عادی جامعه دارم را شامل می شود. در نهایت در سطح سوم کلیه ی انسان هایی که کلیه لازم دارند، قرار می گیرند که فعلا به دلیل در سطح سوم بودنشان نمی توانم کلیه ام را به آن ها اهدا کنم.

پی نوشت: به احتمال قوی شما در سطح دو هستید!

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 11:55 توسط علی هنرور |

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم/ بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

به جنگل می روید. کبریت یا فندک یا هر وسیله ی آتش زا دارید. ماده ی سوختنی فراوان در اختیار دارید. آتشی روشن می کنید و چه آتشی. آیا حاضرید بدون خاموش کردن آن به خانه برگردید و جنگل را در آتش و سوختن تنها بگذارید؟ اگر حاضرید این کار را بکنید که شما را انسان، نام نمی گذارند و ایم، و اگر به فکر خاموش کردن آتش هستید و نمی توانید به همین حال جنگل و درختانش را تنها گذارید، مرحبا بر شما که اندیشه ی پاک دارید.

پی نوشت: این ها فقط حکمتانه اند.

+ نوشته شده در یکشنبه 19 اردیبهشت1389ساعت 23:20 توسط علی هنرور |

هست این بالا مقام مصطفی/ وهم مثلی نیست با آن شه مرا

من نه، ولی خیلی از افراد چه با درجه ی بالای ایمان و چه با درجه ی پایین، در طول زندگی شان از اجابت خواسته هاشان توسط خداوند متعال توسط ائمه ی معصومین گفته و نوشته اند. در احادیث هم این بسیار آمده که انسان ها چیزهایی را که می خواهند در درجه ی اول از خداوند، بعد با واسطه قرار دادن انسان کامل یعنی چهارده معصوم و حتی انسان های صالح و مومنین واقعی درخواست کنند. من مانده ام که چرا حداقل کسانی که فهم بهتری نسبت به عامه ی مردم دارند هیچ گاه به صالحین و نبیین قبل از رسول خدا مراجعه نمی کنند. حضرت نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، صالح، یونس، یوسف، ادریس، شعیب، خضر و...(از سایر پیامبرانی که نامشان بر زبان من نیامد عذر خواهی می کنم) نمی خواهیم تا بواسطه ی آبروی عظیمی که نزد خدا دارند، برای اجابت دعاهای ما واسطه شوند. امیدوارم از تمامی پتانسیل های موجود برای هدفهایمان استفاده کنیم.

پی نوشت: توصیه می کنم شعر اول متن را دوباره بخوانید.

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 اردیبهشت1389ساعت 19:33 توسط علی هنرور |